تبلیغات
گریه شبانه (متن آهنگ، دانلود نرم افزار و بازی و آهنگ و دکلمه)
گریه شبانه (متن آهنگ، دانلود نرم افزار و بازی و آهنگ و دکلمه)

نقشی به دلم زد و رفت

دوشنبه 1 خرداد 1396

نویسنده: ش ش |

نمی دانم چگونه است و چگونه شده است هرچه را و هر که را می بینم نقشش در یادم نمی ماند ولی رخ زیبایش این روزها هر چند از آخرین دیدار مدتی است گذشته ولی چون آیینه صاف و معلوم نمایان می شود.

خدایا اگر نمی شود کاری کن اینقدر زجر نکشم. اینقدر خسته به نظر نیایم.

خدایا کاری کن زودتر تمام شود. چه دردی بود که نصیب من بی درد شد. کاش هیچوقت نمی دیدم آنچه را که دیدم. کسی باور نمیکند حالم. کسی نمی خواهد بفهمد. ولی خدایا تو می دانی نه هوس است و نه بهانه. قصه این روزهای من داستان شب نشینی است که در دل سحر با تو نجوا میکند. ولی او کجا و من کجا.

دیگر تمام است هر آنچه را تصور می کنم. ولی چرا محکم چسبیده است و دارد خفه ام می کند.

لحظه ای بیش نمانده است که آرزوی آنچه که نباید بکنم را بلند فریاد بزنم #مرگ# را. آهای بیا من را راحت کن. ولی کاش اگر شد که بمیرم او را دعوت کنند و او هم بپذیرد و برای جشن غم بیاید و باشد. نمی خواهم با حالتی غمگین باشد. فقط بیاید حتی اگر شاد باشد. به حرمت آشنایی اندک دارد و شناخت کاملی که دارم.

چقدر شبیه وصیت شد. کاش جرات نوشتن وصیت را داشتم. برای دل خودم برای زندگی ای که این روزها سراسر بغض و گریه و بی صدایی و تنهایی می گذرد. تنهایی در نیمه های شب خیلی سخت است وقتی کسی نباشد تسلی دهد دل داغدیده را.

هر چه کنم نمی شود نقشش نقش بسته است بر دلم و رهایم نمیکند. رخی زیبا برای من

گاهی اوقات در اوج تنهایی که فشار بغض نامرد زیاد می شود مهتابم را تجسم می کنم و گریه می کنم.

کاش این روزهایی را که فراموش نمی شوند تمام شود...


نظرات() 

بی وجود تمامی ندارد

دوشنبه 1 خرداد 1396

نویسنده: ش ش |

بیشترین چیزی که دارد این روزها ناامیدم می کند، بغض سنگینی است که هر چه می کنم رهایم نمی کند.
نمی دانم تا کی می خواهد باشد و بی گریه پریشانم کند. کاش می توانستم گریه کنم. غیر از لحظاتی اندک که آن هم کوتاه است و کم اثری از گریه نیست. کاش بیشتر از این می توانستم گریه کنم. هر وقت گریه ام می گیرد از دست این بغض لعنی که امانم را بریده کمی راحت می شوم ولی انگار نه، نمی شود که نمی شود.
ترسم هر روز دارد بیشتر می شود. ترس از اینکه نتوانم خودم را حفظ کنم. اخلاقم را حفظ کنم. بی بند و بار شوم  و لا ابالی.
یاغی نبودم هیچوقت ولی همه اش فکر می کنم این خماری و بغض می تواند مرا بکشاند به جایی که نباید باشم.
این روزها کاش می توانستم گریه کنم... این روزهایی که برای به شدت سخت می گذرد و فراموش نمی شود....
این روزها را فراموش نمی کنم چون تنها خودم هستم و هیچ همدردی ندارد و هیچ هم صحبتی. کاش پدرم بود شاید راحت تر می توانستم بگویم و بشنوم و عقده دلم را وا کنم.
شاید هم اگر بود آنچه که رویای من است به واقعیت نمی پیوست اصلا شاید نمی توانستم چیزی به او بگویم .
این روزها را اصلا نمی توانم فراموش کنم، اصلا نمی شود فراموش کرد....
مگر می شود بغض و ناله را فراموش کرد. مگر می شود سختی را فراموش کرد. می توان پشت سر گذاشت ولی فراموش نه

نظرات() 

خاک تحویلم نمی گیرد

پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396

نویسنده: ش ش |

شبیه جنازه ای شدم که انگار خاک هم دیگر تحویلش نمی گیرد.
هر لحظه کاش فقط آسمان در یادم بود یا هر چیزی غیر از آنچه که اکنون مرور می شود در ذهنم.
بریده بریده شعر می خوانم، حرف می زنم بلکه آرام کنم خودم را. از این بلاتکلیفی و هیجان راحت شوم اصلا خلاص شوم. می خوانم برای خودم که گریه کنم ولی نمی شود. می خوانم برای خودم لالایی ولی خوابم نمی برد.
کاش می شد جوری آرام شوم که دیگر به هیچ چیز فکر نکنم به هیچ هیچ.
هیچستانی وجود ندارد برای من؟ بارها از خودم این سؤال را می پرسم.
تازه فحش دادن هایم شروع شده و یک بند فحش و بد و بیراه نثارش می کنم در این روزهایی که برای فراموش نمی شوند و انگار راکد مانده اند که مرا بسوزاند. راستی چرا این روزها برایم سپری نمی شود؟
خدا لعنت کند تو را که آمدی دل را ربودی و رفتی. ناز فروختی و خریدم و رفتی. کاش حداقل کمی رحم و مروت حالی ات می شد.
کاش درد را می فهمیدی. شاید هم می فهمی و من نمی فهمم.
ولی ای کاش نیامده بودی و ناخواسته دلبری نکرده بود. می ترسم عاقبتم بشود این که این غم را تا آخر با خودم به دوش بکشم. خدا کند که نشود. ولی ترسی تمام وجودم را دارد می خورد. انگار دارد آرام آرام خونم را می مکد و ذره ذره آبم می کند.
ولی ای کاش زودتر تمامش کند.

نظرات() 

رو به قبله می خوابم

دوشنبه 25 اردیبهشت 1396

نویسنده: ش ش |

رو به قبله می خوابم تا چیزی را به یاد بیاورم این روزها که بدانم آخرش چه می شود. شاید هم از سر ناچارگی و ناامیدی است و می خواهم آرزوی مردن کنم.

گاهی می گویم اینجا نشد جای دیگر می شود.

دلیل این همه بی تابی و بی قراری گریه چه می تواند باشد که آرامش شب را از من گرفته و گاهی خیس عرقم می کند و گاهی خیس اشک.

امروز برای دومین شکایت کردم بار اول به خدا و بار دوم هم شکایتم را بردم پیش عزیزترین افراد در نزد او.

امروز که میان مقبره ها راه می رفتم سنگین ترین شکایت ها را کردم. بار دومی بود که شکایت می کردم از نوع نفرین.

چرا باید آدمی اینگونه باشد؟ سست و لرزان. من که همه یادم و ذکرم خدا بوده و نباید معشوق دیگری داشته باشم که اینگونه سستم کند. ولی به گمانم اشتباه می کرده ام. خدا فقط بازیچه بوده است پیشم. ولی خدایا تو خود میدانی حس درونی مرا. داغ مرا. گریه های مرا که سنگ شده و نمی توانم و نمی شود که سرازیرش کنم.

خدایا درد مرا می دانی. بی تابی است و غم است در فراق و هجران محبوب.

برآورده کن حاجتم را تا نگویم خدای من حواسش به من نبود. ولی چقدر خوب است این روزها که نمی توانم فراموششان کنم تو هستی و با تو درد دل می کنم. با تو برای معبود و محبوب زمینی گریه می کنم. چقدر خوب است که تو هستی.

امشب هم رو به قبله می خوابم و فراموش نمی کنم که چگونه گذشت شبهایم.

امشب دست به دعا می شوم و می خواهم از تو تمام وجودم را آرام گردانی. بارها خواسته ام ولی نمی شود. آرام نمی شود که نمی شود.

مثل خوره دارد چیزی تمام وجود آکنده از غمم را که زمانی مخزن شادی و آرامش بود را می خورد. مثل غمی نفرت اگیز.

گاهی گوشم را تیز می کنم تا شاید صدایی بشنوم ولی جز صدایی چون زوزه گرگ چیزی به وجودم رخنه نمی کند. انگار دارند از میان مقبره ها برایم پیام می آورند. پیام هایی آشنا، ولی کاش حرفشان این باشد که مرا بخوانند.

تنها راه چاره نوشتن است. همین و بس. از هر راهی می روم نمی شود. مگر نه اینکه ز رحمت در دیگری می گشایی پس چرا نمی شود.

گاهی وقت ها احساس می کنم دارند چنگ می اندازند درون دلم و می خواهند یکجا بکشندش بیرون.

چه کنم که فراموش کنم. چرا فراموش نمی شود. بهتر است چون نمی خواهم فراموش کنم. نمی خواهم فراموش کنم این شب ها را و این روزها را.

احساس میکنم میان توده ای عمیق از مه راه می روم. چون هیچ چیز غیر از مه دیده نمی شود. در مه باید امید داشت نوری را ببینی و به دنبال نور بروی تا مسیر را پیدا کنی. نور است که می تواند بیدارت کند و ببرد تو را آنجایی که باید.

این روزها که دارم دنبال نور می گردم میان مقبره ها را فراموش نمی کنم. ای روزها را که همدمم شده اند مقبره ها را فراموش نمی کنم. این روزها را و این شب ها را که شادیم شده است رو به قبله خوابیدن را فراموش نمی کنم. شاید برسد امیدی میان مه غلیظ و در هم تپیده


نظرات() 

شبی که گذشت

یکشنبه 24 اردیبهشت 1396

نویسنده: ش ش |

شبی که گذشت سخت گذشت
15 دقیقه دیگه شروع میشه و هنوز دیشبی که گذشت و سختیش داره آزارم میده
هر کاری میکنم نمیتونم آروم بشم. دیگه خیلی داره ازش میگذره. هیچ خبری هم هنوز به دستم نرسیده
امروز هم دست و دلم به هیچی نمیره
هر کاری میکنم یک نام مثل خوره تمام وجودم رو میخوره و هی تو ذهنم مرور میشه
شبی که گذشت خیلی سخت گذشت. خواب نه، آرامش نه، خنده نه
این روزها و شب ها را فراموش نمیکنم
انگار باید خیلی سال این مصیبت رو تحمل کنم نمیدونم تا کی ولی خدا کنه خیلی طول نکشه.
بدنم تاب و توان اینکه بتونه خودش رو بکشونه هم دیگه نداره
ذهنم هم آشفته شده
چشام هم احساس میکنم داره سنگین میشه و این روزها رنگش قرمزه
تو بد مخمصه ای گیر افتادم. بلاتکلیفی... البته شاید جواب نهایی رو شنیده باشم ولی چون که نمیخوام قبول کنم هی به خودم اصرار میکنم که امید داشته باشم.
و من این روزها کورسوی امیدی دارم نمیدانم چرا ولی بعضی وقتها میان این همه بغضی کمی دلم لبخند میزند
شاید امید واهی ولی همین هم برای اینکه باشم کافی است...

نظرات() 

چشمک ستاره

چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396

نویسنده: ش ش |

آرام آرام برگشتم از پهلوی راست به پشت خوابیدم. چشمان خیره در چشمان مهتاب شده بود. حس عجیبی داشتم. به جای اینکه آرامش بر من تسلط پیدا کند، شلوغی و دل آشوبی بیشتر بر من چیره شده بود. کنار مهتاب را نگاه می کردم ، ستاره هایی زیبا که به نظاره مهتاب زیباتر نشسته بودند. و نوری که آرام داشت جابجا می شد. با خودم فکر می کردم فکرهایی واهی. چه می شود همین نور لرزان و متحرک مرا به آرزویم برساند.
آن روز هم داشت دیگر تمام میشد و هنوز خبری که باید دلم را آرام کند به دستم نرسیده بود. دلیلش را نمی دانم و اصلا بگذارید به دلیلش حتی فکر هم نکنم. زمان دارد کم کم کهنه می شود. ولی هنوز لرزش دلم کهنه نشده و همین برایم کافی است که خواستنم بی دلیل نبوده است.
نمی دانم تا کی و چگونه می خواهد ادامه داشته باشد ولی آنچه برایم قدر مسلم است می دانم که این روزها را فراموش نخواهم کرد.
آرام لحاف را کشیدم روی سرم بلکه چیزی را به یاد خودم نیاورم؛ چهره اش، کلامش، خنده اش و رفتارش را. در چهره اش هیچ چیزی از خواستن را نمی شد پیدا کرد ولی آنچه برایم روشن بود توانایی بدست آوردنش بود.
هر چه گذشته و هر چه را و هر که را دیده ام نتواسته است آرامم کند مگر روزی که فقط یک پیغام فرستادم و جوابی دریافت نکرد. حتی راضی بودم جوابی دریافت نکنم ولی پیغامم را گوشش برسانم. رسید و توجه نکرد و من خوشحال بودم. چون توانسته بودم بگویم.
از آنچه برایش می گذرد آگاهی ندارم ولی امیدوارم هیچگونه احساس تنفری نداشته باشد و آنچه باشد بی توجهی باشد.

نظرات() 

وصیت

دوشنبه 18 اردیبهشت 1396

نویسنده: ش ش |

تنها کلمه ای که بهش فکر کردم امروز می تونه آرومم کنه «وصیت» بود. اما این به معنای این نیست که بخوام بمیرم و آرزوی مرگ کنم. هر چند فکر نمی کنم تا این لحظه از مرگ بترسم.
بگویید اگر نبودم، باشد بهتر است. او نمی داند ولی من می دانم که بوده و همین آرومم میکنه.
حتی اگر بیاید، سری بزند و برود.
وصیت هام جالب بود حداقل برای خودم ولی حتی اینجا هم نمیتونم بنویسم ولی می سپارم که من وصیت نوشته ام و بخوانند هر وقت نبودم در هر زمانی و در هر شرایطی.
اگر با هم نبودیم برایش بخوانید اگر هم بودیم باهم باز هم برایش بخوانند.
آماده ام با دلی پر درد و غمگین ولی آرام و پر از یاد خدا
همین که این روزها زندگی ام، تفریحم و انچه که باید انجام بدهم مثل قبل تر هاست، خوب است. شاید کمی مختل شده باشد ولی انجام می شود.
غذا می خورم اسمش و نامم در ذهنم می چرخد. می نویسم باز هم، قبل از خواب و حتی در خواب نامش مرور می شود. راه هم که می روم گاهی اوقات انگار دارد سرم گیج می رود و می خواهم زمین بخورم.
این روزها را فراموش نمی کنم...
دیروز بعد از ظهر حوالی غروب دوچرخه رو ورداشتم خواستم برم کنار دریا ولی خیلی شلوغ بود. زدم به دل کوه، همونجا نمازم رو خوندم و برگشتم خونه. ساعت دیگه تقریباً 10 شب شده بود.
هر کی می دید، می پرسید چرا این موقع از اونوری میای، هیچ جوابی نداشتم جز اینکه بگم رفتم بودم کمی دوچرخه سواری و ورزش تا روحیه ام شاد بشه و با نشاط.
ولی خیلی خوش گذشت، حداقل تونستم چند ساعتی همه چیز رو فراموش کنم غیر از نام زیبای او. اگر کفر نباشد حتی نام زیبای خدا را هم فراموش کرده بود و فقط نام زیبای بنده خدا و معبود زمینی ام دائما دور و برم طواف می کرد.
این روزها را فراموش نمی کنم...

نظرات() 

امروز روز شور است

شنبه 16 اردیبهشت 1396

نویسنده: ش ش |

امروز نه ولی شاید تا چند روز آینده آخرین خبر رو بشنوم یا بله یا نه. امروز قراره یکی رو بفرستم تا با خونوادش صحبت کنن. نمی دونن چی میشه ولی خدا کنه هر چی میشه خوب باشه.
البته خودم رو تقریباً آماده کردم ولی میدونم میتونه زندگی برام سخت بشه. نمی دونم کلا چی هست این انتظار که خیلی هم درد دارد.
تنها بودن خودم از یکطرف دلم رو به درد آورده، بی اعتنایی او از طرف دیگه
خیلی سخت میشه وقتی کسی رو نداشته باشی که برات کاری انجام بده. اونم کاری که میتونه سرنوشت رو رقم بزنه. وقتی دور و برم رو نگاه می کنم و کسی رو نمی بینم سخت پریشان میشم و چاره ام بیچاره میشه.
ولی بالاخره کسی رو پیدا کردم که پیغامم رو برسونه دست خونوادش. غریبه نیست خیلی هم آشنا نیست. در این در به دری تنها گزینه ای که میتونه دری رو برام باز کنه فکر می کنم همین یه نفر باشه. البته خیلی هم مطمئن نیستم، نمی دونم چرا؟


نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 166 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : ش ش

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان


احسان خواجه امیری
محمد اصفهانی
محسن یگانه
محسن چاوشی
بنیامین بهادری
مجید خراطها
وحید خراطها
فرزاد فرزین
محمد علیزاده
مانی رهنما
علیرضا افتخاری
رضا یزدانی
رضا صادقی
شادمهر عقیلی
معین
علی عبدالمالکی
هایده
حمیرا
سوسن
مهستی
مازیار فلاحی
تیتراژ سریال ها
همایون شجریان
محمدرضا شجریان
سیاوش قمیشی
ابی
ستار
رقص عربی
رقص ترکی
ندیم
نریمان
نیما مسیحا
طلیسچی
مجید یحیایی
مرتضی پاشایی
مهدی احمدوند
میثم ابراهیمی
مهدی یراحی
مجید اخشابی
محمدرضا گلزار
محمدرضا هدایتی

← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :