گریه شبانه (متن آهنگ، دانلود نرم افزار و بازی و آهنگ و دکلمه) http://nightcry.mihanblog.com 2017-11-23T00:30:22+01:00 text/html 2017-05-22T11:53:00+01:00 nightcry.mihanblog.com ش ش نقشی به دلم زد و رفت http://nightcry.mihanblog.com/post/1507 <p>نمی دانم چگونه است و چگونه شده است هرچه را و هر که را می بینم نقشش در یادم نمی ماند ولی رخ زیبایش این روزها هر چند از آخرین دیدار مدتی است گذشته ولی چون آیینه صاف و معلوم نمایان می شود. </p> <p>خدایا اگر نمی شود کاری کن اینقدر زجر نکشم. اینقدر خسته به نظر نیایم. </p> <p>خدایا کاری کن زودتر تمام شود. چه دردی بود که نصیب من بی درد شد. کاش هیچوقت نمی دیدم آنچه را که دیدم. کسی باور نمیکند حالم. کسی نمی خواهد بفهمد. ولی خدایا تو می دانی نه هوس است و نه بهانه. قصه این روزهای من داستان شب نشینی است که در دل سحر با تو نجوا میکند. ولی او کجا و من کجا. </p> <p>دیگر تمام است هر آنچه را تصور می کنم. ولی چرا محکم چسبیده است و دارد خفه ام می کند. </p> <p>لحظه ای بیش نمانده است که آرزوی آنچه که نباید بکنم را بلند فریاد بزنم #مرگ# را. آهای بیا من را راحت کن. ولی کاش اگر شد که بمیرم او را دعوت کنند و او هم بپذیرد و برای جشن غم بیاید و باشد. نمی خواهم با حالتی غمگین باشد. فقط بیاید حتی اگر شاد باشد. به حرمت آشنایی اندک دارد و شناخت کاملی که دارم. </p> <p>چقدر شبیه وصیت شد. کاش جرات نوشتن وصیت را داشتم. برای دل خودم برای زندگی ای که این روزها سراسر بغض و گریه و بی صدایی و تنهایی می گذرد. تنهایی در نیمه های شب خیلی سخت است وقتی کسی نباشد تسلی دهد دل داغدیده را. </p> <p>هر چه کنم نمی شود نقشش نقش بسته است بر دلم و رهایم نمیکند. رخی زیبا برای من </p> <p>گاهی اوقات در اوج تنهایی که فشار بغض نامرد زیاد می شود مهتابم را تجسم می کنم و گریه می کنم. </p> <p>کاش این روزهایی را که فراموش نمی شوند تمام شود... </p> <p><br> </p> text/html 2017-05-22T09:16:55+01:00 nightcry.mihanblog.com ش ش بی وجود تمامی ندارد http://nightcry.mihanblog.com/post/1506 بیشترین چیزی که دارد این روزها ناامیدم می کند، بغض سنگینی است که هر چه می کنم رهایم نمی کند. <br>نمی دانم تا کی می خواهد باشد و بی گریه پریشانم کند. کاش می توانستم گریه کنم. غیر از لحظاتی اندک که آن هم کوتاه است و کم اثری از گریه نیست. کاش بیشتر از این می توانستم گریه کنم. هر وقت گریه ام می گیرد از دست این بغض لعنی که امانم را بریده کمی راحت می شوم ولی انگار نه، نمی شود که نمی شود. <br>ترسم هر روز دارد بیشتر می شود. ترس از اینکه نتوانم خودم را حفظ کنم. اخلاقم را حفظ کنم. بی بند و بار شوم&nbsp; و لا ابالی. <br>یاغی نبودم هیچوقت ولی همه اش فکر می کنم این خماری و بغض می تواند مرا بکشاند به جایی که نباید باشم. <br>این روزها کاش می توانستم گریه کنم... این روزهایی که برای به شدت سخت می گذرد و فراموش نمی شود.... <br>این روزها را فراموش نمی کنم چون تنها خودم هستم و هیچ همدردی ندارد و هیچ هم صحبتی. کاش پدرم بود شاید راحت تر می توانستم بگویم و بشنوم و عقده دلم را وا کنم. <br>شاید هم اگر بود آنچه که رویای من است به واقعیت نمی پیوست اصلا شاید نمی توانستم چیزی به او بگویم .<br>این روزها را اصلا نمی توانم فراموش کنم، اصلا نمی شود فراموش کرد....<br>مگر می شود بغض و ناله را فراموش کرد. مگر می شود سختی را فراموش کرد. می توان پشت سر گذاشت ولی فراموش نه <br><br> text/html 2017-05-18T06:35:30+01:00 nightcry.mihanblog.com ش ش خاک تحویلم نمی گیرد http://nightcry.mihanblog.com/post/1505 شبیه جنازه ای شدم که انگار خاک هم دیگر تحویلش نمی گیرد. <br>هر لحظه کاش فقط آسمان در یادم بود یا هر چیزی غیر از آنچه که اکنون مرور می شود در ذهنم. <br>بریده بریده شعر می خوانم، حرف می زنم بلکه آرام کنم خودم را. از این بلاتکلیفی و هیجان راحت شوم اصلا خلاص شوم. می خوانم برای خودم که گریه کنم ولی نمی شود. می خوانم برای خودم لالایی ولی خوابم نمی برد. <br>کاش می شد جوری آرام شوم که دیگر به هیچ چیز فکر نکنم به هیچ هیچ. <br>هیچستانی وجود ندارد برای من؟ بارها از خودم این سؤال را می پرسم. <br>تازه فحش دادن هایم شروع شده و یک بند فحش و بد و بیراه نثارش می کنم در این روزهایی که برای فراموش نمی شوند و انگار راکد مانده اند که مرا بسوزاند. راستی چرا این روزها برایم سپری نمی شود؟ <br>خدا لعنت کند تو را که آمدی دل را ربودی و رفتی. ناز فروختی و خریدم و رفتی. کاش حداقل کمی رحم و مروت حالی ات می شد.<br>کاش درد را می فهمیدی. شاید هم می فهمی و من نمی فهمم. <br>ولی ای کاش نیامده بودی و ناخواسته دلبری نکرده بود. می ترسم عاقبتم بشود این که این غم را تا آخر با خودم به دوش بکشم. خدا کند که نشود. ولی ترسی تمام وجودم را دارد می خورد. انگار دارد آرام آرام خونم را می مکد و ذره ذره آبم می کند. <br>ولی ای کاش زودتر تمامش کند. <br> text/html 2017-05-15T19:24:00+01:00 nightcry.mihanblog.com ش ش رو به قبله می خوابم http://nightcry.mihanblog.com/post/1504 <p>رو به قبله می خوابم تا چیزی را به یاد بیاورم این روزها که بدانم آخرش چه می شود. شاید هم از سر ناچارگی و ناامیدی است و می خواهم آرزوی مردن کنم. </p> <p>گاهی می گویم اینجا نشد جای دیگر می شود. </p> <p>دلیل این همه بی تابی و بی قراری گریه چه می تواند باشد که آرامش شب را از من گرفته و گاهی خیس عرقم می کند و گاهی خیس اشک. </p> <p>امروز برای دومین شکایت کردم بار اول به خدا و بار دوم هم شکایتم را بردم پیش عزیزترین افراد در نزد او. </p> <p>امروز که میان مقبره ها راه می رفتم سنگین ترین شکایت ها را کردم. بار دومی بود که شکایت می کردم از نوع نفرین. </p> <p>چرا باید آدمی اینگونه باشد؟ سست و لرزان. من که همه یادم و ذکرم خدا بوده و نباید معشوق دیگری داشته باشم که اینگونه سستم کند. ولی به گمانم اشتباه می کرده ام. خدا فقط بازیچه بوده است پیشم. ولی خدایا تو خود میدانی حس درونی مرا. داغ مرا. گریه های مرا که سنگ شده و نمی توانم و نمی شود که سرازیرش کنم. </p> <p>خدایا درد مرا می دانی. بی تابی است و غم است در فراق و هجران محبوب. </p> <p>برآورده کن حاجتم را تا نگویم خدای من حواسش به من نبود. ولی چقدر خوب است این روزها که نمی توانم فراموششان کنم تو هستی و با تو درد دل می کنم. با تو برای معبود و محبوب زمینی گریه می کنم. چقدر خوب است که تو هستی. </p> <p>امشب هم رو به قبله می خوابم و فراموش نمی کنم که چگونه گذشت شبهایم. </p> <p>امشب دست به دعا می شوم و می خواهم از تو تمام وجودم را آرام گردانی. بارها خواسته ام ولی نمی شود. آرام نمی شود که نمی شود. </p> <p>مثل خوره دارد چیزی تمام وجود آکنده از غمم را که زمانی مخزن شادی و آرامش بود را می خورد. مثل غمی نفرت اگیز. </p> <p>گاهی گوشم را تیز می کنم تا شاید صدایی بشنوم ولی جز صدایی چون زوزه گرگ چیزی به وجودم رخنه نمی کند. انگار دارند از میان مقبره ها برایم پیام می آورند. پیام هایی آشنا، ولی کاش حرفشان این باشد که مرا بخوانند. </p> <p>تنها راه چاره نوشتن است. همین و بس. از هر راهی می روم نمی شود. مگر نه اینکه ز رحمت در دیگری می گشایی پس چرا نمی شود. </p> <p>گاهی وقت ها احساس می کنم دارند چنگ می اندازند درون دلم و می خواهند یکجا بکشندش بیرون. </p> <p>چه کنم که فراموش کنم. چرا فراموش نمی شود. بهتر است چون نمی خواهم فراموش کنم. نمی خواهم فراموش کنم این شب ها را و این روزها را. </p> <p>احساس میکنم میان توده ای عمیق از مه راه می روم. چون هیچ چیز غیر از مه دیده نمی شود. در مه باید امید داشت نوری را ببینی و به دنبال نور بروی تا مسیر را پیدا کنی. نور است که می تواند بیدارت کند و ببرد تو را آنجایی که باید. </p> <p>این روزها که دارم دنبال نور می گردم میان مقبره ها را فراموش نمی کنم. ای روزها را که همدمم شده اند مقبره ها را فراموش نمی کنم. این روزها را و این شب ها را که شادیم شده است رو به قبله خوابیدن را فراموش نمی کنم. شاید برسد امیدی میان مه غلیظ و در هم تپیده </p> <p><br> </p> text/html 2017-05-14T02:42:58+01:00 nightcry.mihanblog.com ش ش شبی که گذشت http://nightcry.mihanblog.com/post/1503 شبی که گذشت سخت گذشت <br>15 دقیقه دیگه شروع میشه و هنوز دیشبی که گذشت و سختیش داره آزارم میده <br>هر کاری میکنم نمیتونم آروم بشم. دیگه خیلی داره ازش میگذره. هیچ خبری هم هنوز به دستم نرسیده <br>امروز هم دست و دلم به هیچی نمیره<br>هر کاری میکنم یک نام مثل خوره تمام وجودم رو میخوره و هی تو ذهنم مرور میشه <br>شبی که گذشت خیلی سخت گذشت. خواب نه، آرامش نه، خنده نه<br>این روزها و شب ها را فراموش نمیکنم <br>انگار باید خیلی سال این مصیبت رو تحمل کنم نمیدونم تا کی ولی خدا کنه خیلی طول نکشه. <br>بدنم تاب و توان اینکه بتونه خودش رو بکشونه هم دیگه نداره <br>ذهنم هم آشفته شده<br>چشام هم احساس میکنم داره سنگین میشه و این روزها رنگش قرمزه<br>تو بد مخمصه ای گیر افتادم. بلاتکلیفی... البته شاید جواب نهایی رو شنیده باشم ولی چون که نمیخوام قبول کنم هی به خودم اصرار میکنم که امید داشته باشم. <br>و من این روزها کورسوی امیدی دارم نمیدانم چرا ولی بعضی وقتها میان این همه بغضی کمی دلم لبخند میزند<br>شاید امید واهی ولی همین هم برای اینکه باشم کافی است... <br><br> text/html 2017-05-10T11:12:40+01:00 nightcry.mihanblog.com ش ش چشمک ستاره http://nightcry.mihanblog.com/post/1502 آرام آرام برگشتم از پهلوی راست به پشت خوابیدم. چشمان خیره در چشمان مهتاب شده بود. حس عجیبی داشتم. به جای اینکه آرامش بر من تسلط پیدا کند، شلوغی و دل آشوبی بیشتر بر من چیره شده بود. کنار مهتاب را نگاه می کردم ، ستاره هایی زیبا که به نظاره مهتاب زیباتر نشسته بودند. و نوری که آرام داشت جابجا می شد. با خودم فکر می کردم فکرهایی واهی. چه می شود همین نور لرزان و متحرک مرا به آرزویم برساند. <br>آن روز هم داشت دیگر تمام میشد و هنوز خبری که باید دلم را آرام کند به دستم نرسیده بود. دلیلش را نمی دانم و اصلا بگذارید به دلیلش حتی فکر هم نکنم. زمان دارد کم کم کهنه می شود. ولی هنوز لرزش دلم کهنه نشده و همین برایم کافی است که خواستنم بی دلیل نبوده است. <br>نمی دانم تا کی و چگونه می خواهد ادامه داشته باشد ولی آنچه برایم قدر مسلم است می دانم که این روزها را فراموش نخواهم کرد. <br>آرام لحاف را کشیدم روی سرم بلکه چیزی را به یاد خودم نیاورم؛ چهره اش، کلامش، خنده اش و رفتارش را. در چهره اش هیچ چیزی از خواستن را نمی شد پیدا کرد ولی آنچه برایم روشن بود توانایی بدست آوردنش بود. <br>هر چه گذشته و هر چه را و هر که را دیده ام نتواسته است آرامم کند مگر روزی که فقط یک پیغام فرستادم و جوابی دریافت نکرد. حتی راضی بودم جوابی دریافت نکنم ولی پیغامم را گوشش برسانم. رسید و توجه نکرد و من خوشحال بودم. چون توانسته بودم بگویم. <br>از آنچه برایش می گذرد آگاهی ندارم ولی امیدوارم هیچگونه احساس تنفری نداشته باشد و آنچه باشد بی توجهی باشد. <br> text/html 2017-05-08T13:17:33+01:00 nightcry.mihanblog.com ش ش وصیت http://nightcry.mihanblog.com/post/1501 تنها کلمه ای که بهش فکر کردم امروز می تونه آرومم کنه «وصیت» بود. اما این به معنای این نیست که بخوام بمیرم و آرزوی مرگ کنم. هر چند فکر نمی کنم تا این لحظه از مرگ بترسم. <br>بگویید اگر نبودم، باشد بهتر است. او نمی داند ولی من می دانم که بوده و همین آرومم میکنه. <br>حتی اگر بیاید، سری بزند و برود. <br>وصیت هام جالب بود حداقل برای خودم ولی حتی اینجا هم نمیتونم بنویسم ولی می سپارم که من وصیت نوشته ام و بخوانند هر وقت نبودم در هر زمانی و در هر شرایطی. <br>اگر با هم نبودیم برایش بخوانید اگر هم بودیم باهم باز هم برایش بخوانند. <br>آماده ام با دلی پر درد و غمگین ولی آرام و پر از یاد خدا <br>همین که این روزها زندگی ام، تفریحم و انچه که باید انجام بدهم مثل قبل تر هاست، خوب است. شاید کمی مختل شده باشد ولی انجام می شود. <br>غذا می خورم اسمش و نامم در ذهنم می چرخد. می نویسم باز هم، قبل از خواب و حتی در خواب نامش مرور می شود. راه هم که می روم گاهی اوقات انگار دارد سرم گیج می رود و می خواهم زمین بخورم. <br>این روزها را فراموش نمی کنم... <br>دیروز بعد از ظهر حوالی غروب دوچرخه رو ورداشتم خواستم برم کنار دریا ولی خیلی شلوغ بود. زدم به دل کوه، همونجا نمازم رو خوندم و برگشتم خونه. ساعت دیگه تقریباً 10 شب شده بود.<br>هر کی می دید، می پرسید چرا این موقع از اونوری میای، هیچ جوابی نداشتم جز اینکه بگم رفتم بودم کمی دوچرخه سواری و ورزش تا روحیه ام شاد بشه و با نشاط. <br>ولی خیلی خوش گذشت، حداقل تونستم چند ساعتی همه چیز رو فراموش کنم غیر از نام زیبای او. اگر کفر نباشد حتی نام زیبای خدا را هم فراموش کرده بود و فقط نام زیبای بنده خدا و معبود زمینی ام دائما دور و برم طواف می کرد. <br>این روزها را فراموش نمی کنم... <br> text/html 2017-05-06T03:54:53+01:00 nightcry.mihanblog.com ش ش امروز روز شور است http://nightcry.mihanblog.com/post/1500 امروز نه ولی شاید تا چند روز آینده آخرین خبر رو بشنوم یا بله یا نه. امروز قراره یکی رو بفرستم تا با خونوادش صحبت کنن. نمی دونن چی میشه ولی خدا کنه هر چی میشه خوب باشه. <br>البته خودم رو تقریباً آماده کردم ولی میدونم میتونه زندگی برام سخت بشه. نمی دونم کلا چی هست این انتظار که خیلی هم درد دارد. <br>تنها بودن خودم از یکطرف دلم رو به درد آورده، بی اعتنایی او از طرف دیگه <br>خیلی سخت میشه وقتی کسی رو نداشته باشی که برات کاری انجام بده. اونم کاری که میتونه سرنوشت رو رقم بزنه. وقتی دور و برم رو نگاه می کنم و کسی رو نمی بینم سخت پریشان میشم و چاره ام بیچاره میشه. <br>ولی بالاخره کسی رو پیدا کردم که پیغامم رو برسونه دست خونوادش. غریبه نیست خیلی هم آشنا نیست. در این در به دری تنها گزینه ای که میتونه دری رو برام باز کنه فکر می کنم همین یه نفر باشه. البته خیلی هم مطمئن نیستم، نمی دونم چرا؟ <br><br><br> text/html 2017-05-05T19:11:00+01:00 nightcry.mihanblog.com ش ش بتاب ای دل امشب داغ دارم http://nightcry.mihanblog.com/post/1499 <p>بتاب ای مه که من یاور ندارم </p> <p>بسوز ای دل که من دلبر ندارم </p> <p>ببار ای آسمان بر دیده ما </p> <p>که من یار خوش باور ندارم </p> <p>عزیزم لحظه ای تو یاریم کن </p> <p>نمیبینی مگر یاور ندارم </p> <p>عزیزم به قدر پای کوبیدن برایت </p> <p>رمق دیگر در این پیکر ندارم </p> <p>عزیزم چرا بوسه نصیب من نکردی </p> <p>مگر من میل آن حنجر ندارم </p> <p>عزیزم چرا با دیگران کردی اشارت </p> <p>مگر من شوق انگشتر ندارم </p> <p><br> </p> <p><br></p> text/html 2017-05-05T09:30:00+01:00 nightcry.mihanblog.com ش ش می دانستم به این زودی ها تمام نمی شود http://nightcry.mihanblog.com/post/1498 <p>دوباره دور و برم شلوغ شده و نمی تونم گریه کنم. همش آرزوی خواب عمیق و ابدی می کنم. </p> <p>حداقل می دونم اگه بخوابم میتونم کمی فراموش کنم. اما آخرش که چی؟ </p> <p>دیشب تو محفل خصوصی هر هفته دعای کمیل، صوت حزینم با گریه همره بود. هیچکس نمی دونست چه خبره. نمی دونستن برا خدا نی و برا بنده خداست. </p> <p>امشب هم برای دعای آل یس خواستنم ولی حال دیشب رو ندارم چون دیشب خودم رو سبک و آروم کرده بودم. اما امروز نتونستم یعنی نمی تونم . گریه هام گیر افتادن یه جایی و دارن تا مرز خفگی می برنم. </p> <p>یعنی میشه این آخرین لحظات باشه؟ میشه صاف صاف صاف بشم مثل دریای بعد طوفان. </p> <p>این روزا رو فراموش نمی کنم ... </p> text/html 2017-05-05T05:06:00+01:00 nightcry.mihanblog.com ش ش آرامش قبل از طوفان http://nightcry.mihanblog.com/post/1497 <p>امروز کمی آرام شده ام. </p> <p>اما شاید آرامش قبل از طوفان باشد </p> <p>کسی را پیدا کردم کمی درد و دل کنم. اما او می توانست حرفهای مرا بشنود ولی من حرفهای او را نه. </p> <p>خیلی سبک شدم برای لحظاتی ولی دوباره دلم به تکاپوی نامش افتاد. </p> <p>چرا نمیخواهد باور کنه. </p> <p>بله شاید ندانم عشق چیست ولی خواستن راکه بلدم و می دانم. </p> <p>دیشب هم بعد از مدتی توانستم کمی بیشتر بخوابم شاید دست خودم نبود و خستگی این چند روزه باعث شد. کمی کارم هم سنگین شده این روزها و خستگی کار هم مزید بر علت شده. </p> <p>اینها به کنار آنچه سستم کرده این روزها بی اعتنایی معشوق است. </p> <p>این روزها را فراموش نمی کنم ... </p> text/html 2017-05-04T05:46:42+01:00 nightcry.mihanblog.com ش ش نمی شود که نباشی http://nightcry.mihanblog.com/post/1496 باش و تلاطم درونم را خاموش کن. باور کن نمی شود که نباشی <br>این روزها را فراموش نمی کنم <br>همه اش احساس می کنم راهی دراز پیش رو دارم و هنوز هیچی از راه را طی نکرده ام <br>خسته ام خیلی بیش از آنچه که فکرش را بکنی. دیشب هم خوابم نبرد <br>با خودم می گفتم چقدر باید صبر کنم. اصلا ضرورتی دارد این همه صبر کردن <br>اصلا چرا باید صبر کنم. بی اعتنایی که می کند ، جواب که نمی دهد ، پس چه ؟ <br>چه می خواهی دقیق از او؟ <br>دست از سرش بردار بگذار زندگی اش را بکند؟ تو را نمی خواهد، زوری که نمی شود <br>اما نمی شود لطفا باش، نمی شود که نباشی <br><br>فکر آنجایش راهم کردم که اگر نباشی چه می شود؟ هیچ نمی شود فقط من دلتنگ تر می شود <br>ولی باز هم راه چاهی وجود دارد. فقط این دنیا که نیست شاید این دنیا نشد ولی قول می دهم دعا کنم در آن دنیا برای من باشی <br>این ها را این روزها که دل و دماغی برایم نمانده برای دلخوشی خودم می زنم هر چند نیمچه اعتقادی هم دارم <br><br>این روزها را فراموش نمی کنم <br>این روزها به جایی متوسل شده ام که خیلی دوستشان داری <br>این روزها به کسانی متوسل شده ام که خیلی برایت عزیزند <br>این روزها اشک می ریزم ولی شاید فایده ای نداشته باشد<br>این روزها کسی اعتنا نمی کند به خواسته ام <br>این روزها بغضی عجیب تلمبار شده است <br>این روزها آتشی شعله ور شده است که انگار آمده است فقط بسوزاند و برود <br>این روزها دلتنگ تر از قبل شده ام <br>این روزها برای واژه ها غریبند ، غریب مثل اولین بار که واژه مرگ را شنیدم و درک کردم <br>این روزها فکر می کنم همان روزهایی تکرار شده است که همپای خردسالی ها، کودکی ها و اوایل نوجوانی ام&nbsp; پر کشید <br>واژه عجیبی بود تسلیت که به من می گفتند ، <br>اما اینبار این روزها خودم باید به خودم تسلیت بگویم، به دلم و به تمام وجودم <br>خیلی زمان گذشت تا درک کنم چه می خواهم <br>و حالا که دانسته ام و درک کرده ام چه می خواهم و به خواسته ام رسیده ام اگر نباشی نمی گذرد این مدار بر وفق ما <br><br>نمی شود که نباشی لطفاً باش<br>نمی شود که نباشی باید باشی و تسلی دهی مرا بعد از این همه دردی هجری که کشیده ام <br>نمی شود که نباشی باید باشی و تقاص پس بدهی ولی نه از نوع بدش از نوع خوبش <br>چون غیر خوبی چیزی برای آرزو نکرده ام <br>دروغ چرا یکبار می خواستم فحش نصیبت کنم ولی باز هم نشد <br>ولی اگر شد که باشی و انیس و محبوب و معشوق و وجودم شوی ، ولش کن بگذار اگرش را بعد بگویم اگر شد ... <br><br>باور کن نمی شود که نباشی ، فکر کردن در موردش هم سخت است چه برسد به اینکه به واقعیت برسد <br>باور کن نمی شود که نباشی ، پس باش لطفاً <br><br> text/html 2017-05-04T03:19:59+01:00 nightcry.mihanblog.com ش ش الان دارم می فهم استسقا یعنی چه http://nightcry.mihanblog.com/post/1495 هر چی یخ و آب یخ دم دستمه هم دیگه چاره نمی کنه <br>دارم بدطور گرما رو حس می کنم<br>چشام دو دو می زنه، قلبم تند تند، زبونم خشک خشک، لبام هم هم داره کم کم طرواتش رو از دست می ده <br>تا کی میخواد اینطوری باشه<br>تا هر کی، من تحمل می کنم ولی از اینکه اتفاقی نیفته اطلاع ندارم <br>ولی هر چه شد مسببش خودم هستم نه بی اعتنایی معشوق <br>خودم خواستم عاشق باشم <br>خودم خواستم درد رو تحمل کنم <br>خودم خواستم به یادش باشم <br>خودم خواستم هی دورش بگردم <br>یعنی می شود؟ <br>اگر شد که نور علی نور <br>اگر هم نشد، به نشدش هنوز فکر نکرده ام ولی باید تحمل کنم <br>اینکه تحمل کنم به این معنا نیست که فراموش کنم نه فراموش نمی کنم. این روزها را به خاطر می سپارم <br>این روزها در ذهنم حک خواهد شد <br>چون هیچ چیزم در دست خودم نیست <br><br>گاهی با خودم فکر می کنم کاشکی این روزا زودتر تموش بشه و بگذره ولی وقتی شیرین این درد رو حس می کنم و چه لذتی تو خلوت برام ایجاد می کنه پشیمون می شم و آرزوی بودن تو این روزا رو می کنم <br>کارم از یخ درمانی و آب خنک هم گذشته ... <br> text/html 2017-05-02T08:30:00+01:00 nightcry.mihanblog.com ش ش نه نمی شود http://nightcry.mihanblog.com/post/1494 <p>هر چه کتاب می خوانم ، هر چه ذکر می گویم فایده ندارد، نمی شود که نمی شود <br>اصلاً انگار این روزها حکم حبس ابدم صادر شده <br>بلاتکلیفم و انگار باید یا همه چیز را ترک کنم و بروم یا بیخیال شوم و بمانم و بگویم انگار هیچ اتفاقی نیافتاده است <br>امیدم را مثل درختی که در بیابان و هوای گرم به دنبال آب است و آبی نمی یابد از دست داده ام ولی باز با خودم نجوا می کنم امید داشته باش. مگر گفته است نه ، که اینگونه بی تابی می کنم<br>ولی ای کاش نه را شنیده بودم تا اینطور بی تاب و بلاتکلیف نبود. این «ای کاش گفتنم» هم از سر ناچاری است و نمی دانم اگر بگوید نه بعدش می خواهد چه بشود. <br>اصلا به آنجایش فکر نکرده ام و گویا قصد فکر کردن هم ندارم . <br>فعلا که در آتش بی اعتنایی می سوزیم ولی فکر می کنم سوختن کافی نیست و باید ذوب بشوم <br>این روز ها را فراموش نمی کنیم ... <br>این روزها باید بنویسم تا کمی آرام شوم اگر بشوم <br>چاره ای نیست اینگونه باید با عقده دلم را واکنم <br> </p> text/html 2017-05-02T03:19:18+01:00 nightcry.mihanblog.com ش ش جانب عشق http://nightcry.mihanblog.com/post/1493 <div align="justify"><font face="Mihan-Iransans">نازنین من! </font><br><font face="Mihan-Iransans">دل دردمند عاشق ز محبت تو خون شد</font><font face="Mihan-Iransans">&nbsp;&nbsp; <br>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp; &nbsp; نه کُشی به تیغ هجرت نه به وصل می رسانی</font><br><br><font face="Mihan-Iransans">سال ها شد که بر من بینوا صبحی گذشت و شامی، از کوی آن دلبر باوفا نه قاصدی و نه سلامی، نه نامه ای نه پیامی، ندانم به این قالب بی روح صبر ایوب داده شده یا عمر نوح وعده شده، به بیداری انتظار می کشم خبری نمی شنوم، می خوابم اثری نمی بینم، هر طرف می دوم به جایی نمی رسم، از هر که می پرسم نشانی نمی یابم. از آن طرف هم آتش نمرودی هجران آناً فآناً در ازدیاد</font><br><font face="Mihan-Iransans"> </font></div>