تبلیغات
گریه شبانه (متن آهنگ، دانلود نرم افزار و بازی و آهنگ و دکلمه) - مطالب ابر داستان کوتاه
گریه شبانه (متن آهنگ، دانلود نرم افزار و بازی و آهنگ و دکلمه)

کتاب گرگ

سه شنبه 3 اسفند 1395

نویسنده: ش ش | طبقه بندی:داستان کوتاه، معرفی کتاب، 

گرگ

نویسنده :

هوشنگ گلشیری

توضیحات :

ظهر پنجشنبه خبر شدیم که دکتر برگشته است و حالا هم مریض است. چیزیش نبود دربان بهداری گفته بود که از دیشب تا حالا یک کله خوابیده است، هر وقت هم که بیدار می‌شود فقط هق‌هق گریه می‌کند. معمولاً بعد از ظهر‌های چهار شنبه یا پنج شنبه راه می‌افتاد و می‌رفت شهر، با زنش. این دفعه هم با زنش رفته بود. اما راننده باری که دکتر را آورده بود گفته: «فقط دکتر توی ماشین بود.» گویا از سرما بی‌حس بوده. دکتر را دم قهوه خانه گذاشته و رفته بود. ماشین دکتر را وسط‌های تنگ پیدا کرده بودند. اول فکر کرده بودند باید به ماشینی، چیزی، ببندند و بیاورندش ده. برای همین با جیپ بهداری رفته بودند. اما تا راننده نشسته پشتش و چند تا هم هلش داده‌اند راه افتاده. راننده گفته: «از سرمای دیشب است وگرنه ماشین که چیزیش نیست» حتی برف پاک کن هاش هم عیبی نداشته تا وقتی هم که دکتر نگفته بود: «اختر، پس اختر کو؟ هیچ کس به صرافت زن نیفتاده بود.»…..

نظرات() 

داستان کوتاه

سه شنبه 3 اسفند 1395

نویسنده: ش ش | طبقه بندی:داستان کوتاه، 

داستانهای كوتاه وپرمعنا



hdmmsr.blogfa.com



داستانهای كوتاه وپرمعنا - داستانها كوتاه وپرمعنا - داستانهای كوتاه وپرمعنا.



‎شرط عجیب پیرزن برای اجاره ... · ‎آذر ۱۳۹۱ · ‎مهر ۱۳۹۴ · ‎آذر ۱۳۹۵



داستان های کوتاه و خفن عاشقانه ، زیبا ، آموزنده ، کودکانه و خنده دار - نمکستان



namakstan.ir › category › داستان-کوتاه



داستان کوتاه آموزنده و واقعی عیادت مرد ناشنوا از همسایه بیمار عیادت مرد ناشنوا از همسایه ناشنوایی خواست به احوالپرسی بیماری برود. با خودش ...



‎عیادت مرد ناشنوا از همسایه بیمار · ‎داستان کوتاه آموزنده و واقعی مردی



You visited this page on 1/29/17.



داستان کوتاه - ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد



https://fa.m.wikipedia.org › wiki › داستا...



داستان کوتاه گونه‌ای از ادبیات داستانی است که نسبت به رمان یا داستان بلند حجم کم‌تری دارد و نویسنده در آن برشی از زندگی یا حوادث را ...



داستانک: داستان های کوتاه و آموزنده



dastanak.com



داستانک: داستان های کوتاه و آموزنده - برای دریافت دو وعده داستانک(صبح و عصر) در روز به dastanak.com@gmai.com یک ایمیل بزنید.



داستان کوتاه - 4JOK.com



www.4jok.com › text



داستان کوتاه,داستان عاشقانه,داستان آموزنده, داستان خنده دار,داستان زیبا,داستان غم انگیز, داستان احساسی.



داستان کوتاه



dastankotah1.blogfa.com



داستان کوتاه - داستان های کوتاه برای شما. ... اما او به جدّ امتناع ورزید و کوتاه نیامد. رومیان برای تهدید وی دیگ بزرگى از روغن زیتون را بجوش ...



داستان کوتاه روزانه - پیچک



pichak.net › story



داستان کوتاه روزانه پیچک ، هر روز بهترین داستان های کوتاه را مطالعه کنید.



داستان کوتاه



choulab.persianblog.ir



تعطیل شد. نویسنده: سیب خاطرات - پنجشنبه ٦ آبان ۱۳٩٥. سلام. بنا به دلایلی تعطیلی وبلاگ داستان کوتاه رو اعلام میکنم. موفق باشید.



داستان های کوتاه جذاب و خواندنی



mstory.mihanblog.com



مجموعه داستان های کوتاه جذاب و خواندنی، داستان پند آموز,داستان کوتاه.



: داستان کوتاه - دانشنامه رشد



daneshnameh.roshd.ir › فرهنگ › ادبیات



تعریف داستان کوتاه; داستان کوتاه در غرب; داستان کوتاه در ایران. تعریف داستان کوتاه. قرن اخیر، قرن غلبه جهانی داستان کوتاه بر دیگر انواع

نظرات() 

دیدن عذاب قبر توسط آیة الله بهاء الدّینی

دوشنبه 2 اسفند 1395

نویسنده: ش ش | طبقه بندی:داستان کوتاه، 

یکی از شاگردان آیة الله بهاء الدّینی می گوید :

" روزی به اتفاق آقا وارد قبرستانی شدیم. روش همیشگی ایشان این بود که در ابتدای قبرستان توقف می کردند و سوره فاتحه ای برای صاحبان قبور قرائت می کردند.

اما آن روز دیدم چند قدمی طی کردند و در آن طرف گورستان بر سر قبری ایستادند ، چند لحظه مکث کرده و فرمودند :

" همین جا می نشینیم "

چند دقیقه بر سر آن قبر نشستند. سپس با هم حرکت کردیم و از قبرستان خارج شدیم. پس از مدتی سوال کردم :

" آیا علت خاصی وجود داشت که بر سر آن قبر نشستید ؟"

فرمودند " صاحب قبر در عذاب سختی بود ، گفتم شاید تخفیفی برای او حاصل شود که البته بی تاثیر نبود "

نظرات() 

آبروی رفته

شنبه 9 بهمن 1395

نویسنده: ش ش | طبقه بندی:داستان کوتاه، 

فردی تعریف می کرد که در وضو خانه مسجد شاهد بودم امام جماعت از دستشویی بیرون آمد و یکراست به محراب مسجد رفت و بدون وضو نماز خواند!! از آن مسجد بیرون رفتم و جای دیگری نماز خواندم!

از آن به بعد به همه دوستان و آشنایان گفتم که در فلان مسجد نماز نخوانید چون امام جماعت آن آلزایمر گرفته!! و نماز بی وضو می خواند!!

این رویداد گذشت تا یک زمان به علت بیماری؛ آمپولی تزریق کردم و هنگام نماز با خود گفتم یکبار دیگر محل تزریق را در دستشویی ببینم تا از طهارت لباس و بدن اطمینان داشته باشم. وقتی از دستشویی بیرون آمدم و آماده نماز شدم؛ گویی به من الهام شد: شاید آن روز هم امام جماعت مسجد؛ مشابه من به قصد دیگری وارد دستشویی شده است. از خودش این را پرسیدم. حرفم را تایید کرد. اما چه فایده من آبروی او را پیش افراد زیادی برده بودم!

نظرات() 

متشکرم

شنبه 9 بهمن 1395

نویسنده: ش ش | طبقه بندی:داستان کوتاه، 

چند روز پیش، "یولیا واسیلی اونا" پرستار بچه‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم.
به او گفتم: - بنشینید یولیا.می‌دانم که دست و بالتان خالی است، اما رو در بایستی دارید و به زبان نمی‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی روبل به شما بدهم. این طور نیست؟
- چهل روبل.
- نه من یادداشت کرده‌ام. من همیشه به پرستار بچه‌هایم سی روبل می‌دهم. حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید.
- دو ماه و پنج روز دقیقا.
- دو ماه. من یادداشت کرده‌ام، که می‌شود شصت روبل. البته باید نه تا یکشنبه از آن کسر کرد.همان‌طور که می‌دانید یکشنبه‌ها مواظب "کولیا" نبوده‌اید و برای قدم زدن بیرون می‌رفتید. به اضافه سه روز تعطیلی...
"یولیا واسیلی اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌های لباسش‌ بازی می‌کرد ولی صدایش در نمی‌آمد.
- سه تعطیلی. پس ما دوازده روبل را برای سه تعطیلی و نه یکشنبه می‌‌گذاریم کنار... "کولیا" چهار روز مریض بود. آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب "وانیا" بودید. فقط "وانیا" و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌ها باشید. دوازده و هفت می‌شود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصی‌ها، آهان شصت منهای نوزده روبل می‌ماند چهل و یک روبل. درسته؟
چشم چپ یولیا قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌اش می‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌های عصبی. دماغش را بالا کشید و چیزی نگفت.
-... و بعد، نزدیک سال نو، شما یک فنجان و یک نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید. فنجان با ارزش‌تر از اینها بود. ارثیه بود. اما کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌ها رسیدگی کنیم و... اما موارد دیگر... به خاطر بی‌مبالاتی شما "کولیا" از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. ده تا کسر کنید... همچنین بی‌توجهی شما باعث شد کلفت‌خانه با کفش‌های "وانیا" فرار کند. شما می‌بایست چشم‌هایتان را خوب باز می‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌گیرید. پس پنج تای دیگر کم می‌کنیم... دردهم ژانویه ده روبل از من گرفتید...
یولیا نجوا کنان گفت:

ادامه مطلب

نظرات() 

دزد باورها

شنبه 9 بهمن 1395

نویسنده: ش ش | طبقه بندی:داستان کوتاه، 

گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند.
او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟
گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم، نه دزد دین! اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.

نظرات() 

عبید زاکانی

شنبه 9 بهمن 1395

نویسنده: ش ش | طبقه بندی:داستان کوتاه، 

خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده ‏اند؟»گفت:....
 
می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!

نظرات() 

ماجرای من چقدر ثروتمندم

شنبه 8 آبان 1395

نویسنده: ش ش |

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هردو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.

ماجرای من چقدر ثروتمندم

پسرک پرسید:«ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین» داستان کوتاه داستان های واقعی داسنان عاشقانه داستان های آموزنده ماجرای من چقدر ثروتمندم

کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آنها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود.گفتم:«بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»آنها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. ماجرای من چقدر ثروتمندم

بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید: …

«ببخشین خانم! شما پولدارین »نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم:«من اوه… نه!»دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت:«آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»آنها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. داستان کوتاه داستان های واقعی داسنان عاشقانه داستان های آموزنده

فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم. ماجرای من چقدر ثروتمندم

لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

دلم می خواد برای فردایی بهتر تلاش کنم. داستان کوتاه داستان های واقعی داسنان عاشقانه داستان های آموزنده ماجرای من چقدر ثروتمندم

ماجرای من چقدر ثروتمندم

ماجرای من چقدر ثروتمندم ، داستان، داستان آموزنده، داستان جذاب، داستان کوتاه، داستان های آموزنده، داستان های جذاب، داستان های خواندنی، داستان های کوتاه، داستانک، داستان عاشقانه، داستان های عاشقانه

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 3 
  • 1  
  • 2  
  • 3  

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : ش ش

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان


احسان خواجه امیری
محمد اصفهانی
محسن یگانه
محسن چاوشی
بنیامین بهادری
مجید خراطها
وحید خراطها
فرزاد فرزین
محمد علیزاده
مانی رهنما
علیرضا افتخاری
رضا یزدانی
رضا صادقی
شادمهر عقیلی
معین
علی عبدالمالکی
هایده
حمیرا
سوسن
مهستی
مازیار فلاحی
تیتراژ سریال ها
همایون شجریان
محمدرضا شجریان
سیاوش قمیشی
ابی
ستار
رقص عربی
رقص ترکی
ندیم
نریمان
نیما مسیحا
طلیسچی
مجید یحیایی
مرتضی پاشایی
مهدی احمدوند
میثم ابراهیمی
مهدی یراحی
مجید اخشابی
محمدرضا گلزار
محمدرضا هدایتی

← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :