تبلیغات
گریه شبانه (متن آهنگ، دانلود نرم افزار و بازی و آهنگ و دکلمه) - مطالب ابر شعر عاشقانه
گریه شبانه (متن آهنگ، دانلود نرم افزار و بازی و آهنگ و دکلمه)

بهترین اشتباه من بودی

چهارشنبه 27 بهمن 1395

نویسنده: ش ش | طبقه بندی:اشعار عاشقانه، 

غرلی از مجموعه«یک بعد از ظهر ناخوانده» اثر سرکار خانم رویا باقری نشر فصل پنجم

 

پایـــان گــرفت فرصت آغاز بعد تو       لطفـــی نــداشت این قفس باز بعد تو

رفتی کـبــــــوترم به سراغ کبوتران      آمـــد چـه ها که بر سر این باز بعد تو

تلخی نشســت بر تن گلها و گم شدند     زنبور های مســت عسل ساز بعد تو

حتی درخت های شکستــه میآآان باغ     ایمان نداشتنـــــــد به اعجآاز بــــعد تو

میپرسم از خودم که چرا؟تا به کی؟ چقدر؟     از مــن نپرس اینــــکه چـــــرا بـاز بعد تو...

شـــــب های من بلند و غزلهــــای من بلند     پایــــان گرفــــت دوره ایجــــاز بعـــــــــد تو

حـــــالا دلیــــل دلهـــــره مآآن نمی شــــوند     زیبایــــــی و قشنـــــگی گلنــــاز بـــعد تو

امشب چقـــــــدر حرف زدم از تو با خــــودم      رویا،هــــزار و سیصـــــدو... شیراز بعد تو

 

نظرات() 

با عاشقانه های بانو سیمین

یکشنبه 28 آذر 1395

نویسنده: ش ش | طبقه بندی:سیمین بهبهانی، 

بانگ برداشتم : آه دختر
وای ازین مایه بی بند و باری
بازگو ، سال از نیمه بگذشت
از چه با خود کتابی نداری ؟
 
می خرم ؟
کی ؟
همین روزها
آه
آه ازین مستی و سستی و خواب
معنی ی وهده های تو این است
نوشدارو پس از مرگ سهراب
 
از کتاب رفیقان دیگر
نیک دانم که درسی نخواندی
دیگران پیش رفتند و اینک
این تویی کاین چنین باز ماندی
 
دیده ی دختران بر وی افتاد
گرم از شعله ی خود پسندی
دخترک دیده را بر زمین دوخت
شرمگین زینهمه دردمندی
 
گفتی از چشمم آهسته دزدید
چشم غمگین پر آب خود را
پا ،‌ پی پا نهاد و نهان کرد
پارگی های جوراب خود را
 
بر رخش از عرشق شبنم افتاد
چهره ی زرد او زردتر شد
گوهری زیر مژگان درخشید
دفتر از قطره یی اشک ، تر شد
 
اشک نه ، آن غرور شکسته
بی صدا ، گشته بیرون ز روزن
پیش من یک به یک فاش می کرد
آن چه دختر نمی گفت با من
 
چند گویی کتاب تو چون شد ؟
بگذر از من که من نان ندارم
حاصل از گفتن درد من چیست
دسترس چون به درمان ندارم ؟
 
خواستم تا به گوشش رسانم
ناله ی خود که : ای وای بر من
وای بر من ، چه نامهربانم
شرمگینم ببخشای بر من
 
نی تو تنها ز دردی روانسوز
روی رخسار خود گرد داری
اوستادی به غم خو گرفته
همچو خود صاحب درد داری
 
خواستم بوسمش چهر و گویم
ما ، دو زاییده ی رنجچ و دردیم
هر دو بر شاخه ی زندگانی
برگ پژمرده از باد سردیم
 
لیک دانستم آنجا که هستم
جای تعلیم و تدریس پندست
عجز و شوریدگی از معلم
در بر کودکان ناپسندست
 
بر جگر سخت دندان فشردم
در گلو ناله ها را شکستم
دیده می سوخت از گرمی ی اشک
لیک بر اشک وی راه بستم
 
با همه درد و آشفتگی باز
چهره ام خشک و بی اعتنا بود
سوختم از غم و کس ندانست
در درونم چه محشر به پا بود
 
از سیمین بهبهانی

برچسب‌ها: سیمین بهبهانی
▐ یارب مرا یاری بده، تا خوب آزارش کُنم
*******************************

یارب مرا یاری بده، تا خوب آزارش کُنم
هجرش دهم، زجرش دهم، خوارش کُنم، زارش کُنم
 
از خنده‌های دلنشین، وز بوسه‌های آتشین
صد شعله در جانش زنم، صد فتنه در کارش کُنم
 
بندی به پایش افکنم، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر، کالای بازارش کُنم
 
گوید: میفزا قهر خود، گویم: بکاهم مهر خود
گوید که: کمتر کُن جفا، گویم که: بسیارش کُنم
 
هر شامگه در خانه‌ای، چابک‌تر از پروانه‌ای
رقصم بر بیگانه‌ای، وز خویش بیزارش کُنم
 
چون بینم آن شیدای من، فارغ شد از سودای من
منزل کُنم در کوی او، باشد که دیدارش کُنم
 
گیسوی خود افشان کُنم، جادوی خود گریان کُنم
با گونه‌گون سوگندها بار دگر یارش کُنم
 
چون یار شد بار دگر، کوشم به آزار دگر
تا این دل دیوانه را راضی ز آزارش کُنم
 
از سیمین بهبهانی

برچسب‌ها: سیمین بهبهانی
****************************

دوستان ! دست مرا باید برید !
دشنه یی! تا درد خود درمان کنم:
 
نقش چشمی درکف دست من است؛
همتی! کین نقش را پنهان کنم

هر شبانگه کافتاب دلفروز
روشنی را از جهان وا می گرفت،
 
چشم او می آمد و، پر خون ز خشم
در کنار بسترم جا می گرفت
 
شعله می انگیخت در جانم به قهر
کاین تویی ای بی وفا ای خویشکام ؟
 
داده نقد دل به مهر دیگران
غافل از من، بی خبر از انتقام ؟!
 
هر چه بر هم می فشردم دیده را
تا نبینم آن عتاب و خشم را،
 
زنده تر می دیدم - ای فسوس! - باز
پرتو رنج آور آن چشم را...
 
یک شب از جا جستم و، دیوانه وار
خشمگین او را نهان کردم به دست:
 
چون بلورین ساغری خُرد و ظریف
از فشار پنجه های من شکست !
 
شاد شد دل تا شکست آن چشم شوم
کاندر او آن شعله های خشم بود؛
 
لیک، چون از هم گشودم دست را،
در کفم زخمی چو نقش چشم بود !
 
هر چه مرهم می نهم این زخم را،
می فزاید درد و بهبودیش نیست
 
هر چه می شویم به آب این نقش را،
همچنان برجاست... نابودیش نیست !
 
دوستان! دست مرا باید برید !
دشنه یی! تا درد خود درمان کنم :
 
پیش چشمم نقش درد است آشکار؛
همتی ! کاین نقش را پنهان کنم...
از سیمین بهبهانی

برچسب‌ها: سیمین بهبهانی

نظرات() 

اشعار زیبای عاشقانه

شنبه 27 آذر 1395

نویسنده: ش ش | طبقه بندی:مهدی فرجی، 

می توانی بروی قصه و رویا بشوی(مهدی فرجی)
می توانی بروی قصه و رویا بشوی

راهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی

ساده نگذشتم از این عشق ، خودت می دانی

من زمینگیر شدم تا تو ، مبادا بشوی

آی ! مثل خوره این فکر عذابم می داد ؛

چوب ما را بخوری ، ورد زبان ها بشوی

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم

من که مرداب شدم ، کاش تو دریا بشوی

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط

باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد

تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

در جهانی که پر از  وامق و  مجنون شده است

می توانی عذرا باشی،  لیلا بشوی

می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند

در دل سنگ ترین آدم ها جا بشوی

بعد از این، مرگ نفس های مرا می شمرد

فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی

**********************

مــرا ببخش که اینقدر بی مبالاتم(مهدی فرجی)
سرت که درد نمی آید از سوالاتم ؟

مرا ببخش کـــه اینقدر بی مبالاتم

چطور این همه جریان گرفته ای در من

و مو به موی تو جاریست در خیالاتم ؟

بگو به من کـه همان آدم همیشگی ام؟

نه ... مدتی است که تغییر کرده حالاتم

چقدر مانده به وقتی که مال هم بشویم

درست از آب درآیند احتمــالاتم

تو محشری به خدا ، من بهشت گم شده ام

تو اتفاق می افتی ، مــــــــــــــــن از محالاتم

چقدر ساکتی و من چقدر حرف زدم

دوباره گیج شدی حتمـــا از سوالاتم

دلم گرفته اگر زنگ می زنم گاهی

مــرا ببخش که اینقدر بی مبالاتم

********************

خدا نخواست (فرهاد صفریان)
می‌خواستم عزیز تو باشم، خدا نخواست
 
همراه و هم‌گریز تو باشم، خـدا نخواست
 
می‌خواستم که ماهیِ غمگینِ برکــــه‌ای
 
در دست‌های لیزِ تو باشم، خدا نخواست
 
گفتم در این زمانه‌ی کج فهــــمِ کند ذهن
 
مجنون چشم تیز تو باشم، خدا نخواست
 
می‌خواستم که مجلس ختمی برای این
 
پاییز برگریز تو باشم، خـــــــــدا نخواست
 
آه ای پری هرچه غـزل گریه! خواستم
 
بیت ترانه‌ای ز تو باشم، خدا نخواست
 
مظلوم و ساکتم! به خدا دوست داشتم
 
یار ستم ستیز تو باشم، خــدا نخواست
 
نفرین به من کــــه پوچیِ دستم بزرگ بود
 
می‌خواستم عزیز تو باشم، خدا نخواست

نظرات() 

اشعار عاشقانه

شنبه 27 آذر 1395

نویسنده: ش ش | طبقه بندی:محمدعلی بهمنی، اشعار عاشقانه، اشعار غمگین عاشقانه، 

خسته (استاد محمدعلی بهمنی)
از زنــدگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستـــــــــــاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم

آوخ ... کزیــن حصـــــــــــــار دل آزار خسته ام

بیزارم از خموشی تقـــویم روی میز

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

از او کــــــــه گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

تنـــــها و دل گــرفته و بیزار و بی امید

از حال من مپرس که بسیار خسته ام 

***********************

حق داشت آدم (بهروز یاسمی)
در من دوباره زنده شده یـاد مبهمی

دنیا قشنگ تر شده این روزها کمی

گفتم کمی؟ نه! خیلی- یک کم برای من

یعنی زیــــــــــاد یعنی همسنگ عالمی

دریا کجا و بـــــــاغ کجا؟ سهم من کجا؟

من قانعم به برگ گلی قطره شبنمی

ای عشق چیستی تو که هرگاه می رسی

احساس می کنی که دلیری کــه رستمی

مثل اساس فلسفه و فقــه مبهمی

مثل اصول منطق و برهان مسلمی

هم چون جمال پــرده نشینان محجبی

هم چون بساط باده فروشان فراهمی

حق داشت آدم آخر بی عشق آن بهشت

کمتر نبود از برهــــــــــــــــوت از جهنمی -

با سیب سرخ وسوسه، پرهیز و لبگزه 

قصری پر از فــرشته و دیوار محکمی؟

باید مجال داد به خواهش به وسوسه

باید درود گفت بــــه شیطان به آدمی!

**********************

بانوی ترم پنجم من (حامد عسکری)
بانوی ترم پنجم من ، ای فرشته نام

دزدمونای زندگی شـــــــــاعری درام!

هارمونی منظم آثــــــــــــــــار بتهوون

مانتو كلوش! خانم دانشكده، سلام!

از بس قدم زدم به دلیل همین غـزل

بر گُــرده های شهر بجا مانده رد پام

این روزهــــــا بدون تو، نه سینما نه پیتـ...

..زا، من نشسته‌ام و همین بسته آدامـ...

..سی كه تو آن دوشنبه به من هدیه داده‌ای

با یك بغل ـ به قـــــول خودت ـ عشق، احترام

آدامس می‌جوم و به تو فكر می‌كنم

بــــــــر مبلهای كهنه سلمانی غلام

هی قرص، هی مسكن اعصاب، هی غزل

بی‌خوابی من و دو سه بسته «لـــورازپام»

تقصیر تست، پای دلم را وسط نكش

ای در كنـار شعر من آهنگ بی كلام!

این ترم واحد غزلـم را تو پاس كن

آن ترم زیر برگه من بود ـ 9 ـ تمام

مصراع آخری چقدر پــــــــاک و ساده است

ماییم*، همیشه مخلصتان، نقطه. والسلام!
****************

یک لحظه چشم از من بر نداری(سید محمد جواد شرافت)
یک لحظه حتی چشم از من برنداری
من با نگاهت زنده ام باور نداری؟!

باور نداری پلکی از من چشم بردار

آن وقت می بینی مرا دیگر نداری

این غم که لبخند تو را با خود ندارم

سخت است آری سخت تر از هر نداری

پروانه ات بودم ولی از من پس از این

چیزی بجز یک مشت خاکستر نداری

با هر قدم پا می گذاری بر دل من

قربان لطفت! پای خود را برنداری

************************

گفتی غزل بگو(قیصر امین پور)
گفتی : غزل بگو ! چه بگویم ؟ مجال کو ؟
 
شیرین من ، برای غــــزل شور و حال کو ؟
 
پر می زند دلم به هوای غـزل ، ولی
 
گیرم هوای پر زدنم هست ، بال کو ؟
 
گیرم به فــــــــال نیک بگیرم بهار را 
 
چشم و دلی برای تماشا و فال کو ؟
 
تقویم چارفصل دلـــــــــم را ورق زدن 
 
آن برگـــــهای سبز ِ سرآغاز سال کو ؟
 
رفتیـم و پرسش دل ما بی جواب ماند 
 
حال سوال و حوصله ی قیل و قال کو ؟
**********************

تقدیر(رسول کامرانی)
هر شب به ذهن خسته من میکنی خطور
 
بانـــــــــــــو، شبیه خودت؛ ساده - پر غرور

من خواب دیده ام که شبی با ستاره ها
 
از کوچـــــــه های شهر دلم میکنی عبور

یا خواب من مثال معجزه تعبیر میشود
 
یا اینکه آرزوی تو را میبرم به گــــــــــور

بی تو، خراب، گنگ، زمینگیر میشوم
 
مانند شعرهای خودم؛ شکل بوف کور

کِی میشود میان کوچه... نه، صبر کن، نیا
 
میترسم از حسادت این چشـم های شور

تقدیر من طلسم تو بود و عذاب و شعر
 
از چشــــم های شرجیت اما بلا یه دور
****************

نقطه چین بس است (حامد عسکری)
یك سینه حرف هست، ولی نقطه‌چین بس است
 
خاتون دل و دمــــــــــاغ ندارم.... همین بس است
 
یك روز زخــــــــــــم خوردم یك عمر سوختم

كو شوكران؟ كه زندگی اینچنین بس است
 
عشق آمده‌ست عقل بـــــرو جای دیگری

یك پادشاه حاكم یك سرزمین بس است
 
مورم، سیاوشانه به آتش نكش مــــــرا

یك ذره آفتاب و كمی ذره‌بین بس است
 
ظرف بلـــــــــور! روی لبت خنده‌ای بپاش

نذری ندیده را دو خط دارچین بس است
 
ما را بــــــه تازیـــانـــــه نـوازش نكن عـــزیـــــز

كه سوز زخم كهنه‌ی افسار و زین بس است
 
از این به بعد عزیز شما باش و شانه‌هات

ما را بــــــرای گریه سر آستین بس است
******************

گشودی از دو سرِ شانه ­هات شط­ها را (صالح دروند)
گشودی از دو سرِ شانه ­هات شط­ها را

گذاشتــی وسطِ رودخـــــــانه بَطـ­هــا را

هــزار کاتب و خطّاط کوفی آمده­ اند

کـه از رباعی ِ موهات، نوعِ خط­ها را

همین­که متفق­ القول در تمامِ کتب

نوشته­ اند به نام تـو سلطنت­ها را

بلند شو! که زمین تب بریزد از هیجان

برقص حاشیه­ پــــــــــردازیِ نمط­ها را

رسیده ـ قبله­ نما ـ وقتِ آن که در طوفان

کنارِ روسری­ ات گــــم کند جهت­ ها را...

بعید نیست اگر ماه­های دیگر هم ـ

به ­نامِ تو متلاطــــم کنند شط­ها را

یکی دو بیت به یـادِ گذشته... یک­دفعه

به­ خود می­آیم و خط می­زنم لغت­ ها را

هنوز جای تو خالی­ست توی دانشگاه

اگرچه یادِ تو پُر کــــــــرده نیمکت­ها را

در این ســــروده که موهات در ممیّزی­ اند

به طـرح روسری­ ات پُر کن این وسط­ها را

تو را نیـــــــــــافته­ ام در حقیقت­، از این­ رو

به جست­جـــوی تو دارم اتاق ِ چت­ ها را...


برچسب‌ها: صالح دروند, اشعار صالح دروند, شعر و غزل امروز, شعر و غزل
************************

حالم از این بهانه بد می خورد به هم(......)
حالم از این بهانه ی بد می خورد به هم
صد عقده جمع می شود انگار در دلــــم

آوار می شود به گلو ، بغض واژه ها

دادم نمی رسد به خدا تا ستاره ها

از بس که قرص عشق تو را قورت داده ام

گیــــــــــجم / تو را ولی به توّهم نزاده ام

تهدید می شود نفســــــم تا تو می روی

قلبم نمی تپد ، و تو هی دور می شوی

احساس روی شعــــــــرِ لبان تو مرده و

دستم هنوز هم به تنت ! نه ، نخورده و

باید تو را به عقد خودم در بیاورم

باید زنم شوی بپری توی بسترم

من عقده ای شدم ـ و سرم درد می کند

نزدیک من شو وسوسه ِی خــــوبِ تا ابد!

نزدیک من شو ، طرح تنم را به هم بزن

مثل تمام وسوســــه هایت ـ شبیه زن ـ

-------------------------------------------


******************
این روسری آشفته یک موی بلند است(صالح دروند)
این روسری آشفته یک موی بلند است
آشفتگی موی تو دیــــــوانه کننده ست

بالقوّه سپید است زن اما زنِ این شعر

موزون و مخیّل شده و قافیه مند است

در فوج مدلهای مدرنیته هنــــــــــــوز او

ابروش کمان دارد و گیسوش کمند است

پرواز تماشـــــــــــــایی موهای رهایش

تصویر رها کردن یک دسته پرنده ست

دل غرق نگاهیست کــــه مابین دو پلکش

یه قهوه ای ِ سوخته ی ِ خیره کننده ست

با اخم به تشخیص پزشکان سرطان زاست

خندیدن او عامل بیماری قند است

تصویر دلش با کمک چشم مسلح

انگار که سنگی تهِ شیئیِ شکننده است

شاید به صنوبــــــــر نرسد قامتش امـــــــا

نسبت به میانگینِ همین دوره بلند است

ماه است و بعید است که خورشید نداند

میزان حضور و حذرش چند به چند است

****************
بعد از سلام و...ممنون(جلیل صفربیگی)
بعد از سلام عرض شود خدمت شما

ما نیز آدمیـــــــــــــم بلا نسبت شما

بانوی من زیاد مزاحـــم نمی شوم

یکعمر داده است دلم زحمت شما

باور کنید باز همین چند لحظه پیش

با عشق باز بود سر صحبت شما

اما!هنوز هم که هنوز است به دلم

سر می زند زنی به قد و قامت شما

انگار سالهاست که کوچیده ای وما

بر دوش می کشیم غم غربت شما

ما درد خویش را به خدا هم نگفته ایم

تا نشکنیم پیش کسی حرمت شما

من بیش از این مزاحم وقتت نمی شوم

بانـــو خـــــــــــــــــــدا زیاد کند عزت شما

نظرات() 

در استکان من غزلی تازه دم بریز(امید صباغ نو)

شنبه 27 آذر 1395

نویسنده: ش ش | طبقه بندی:امید صباغ نو، 

در استکان من غزلی تازه دم بریز
مشتی زغال بر سر قلیان غم بریز

هی پک بزن به سردی لبهای خسته ام

از آتش دلت ســــــــــــــــر خاکسترم بریز

گیرایی نگاه تـــــــــو در حد الکل است

در پیک چشمهای ترم عشوه کم بریز

وقتی غرور مرد غزل توی دست توست

با این سلاح نظم جهان را به هم بریز

بانو! تبر به دست بگیر انقلاب کـــــــــــــــن

هرچه بت است بشکن و جایش صنم بریز

لطفا اگر کلافه شدی از حضــــــــور من

بر استوای شرجی لبهات سم بریز...!

نظرات() 

چیزی شبیه عطر وجود تو – عطر زن (امید صباغ نو)

شنبه 27 آذر 1395

نویسنده: ش ش | طبقه بندی:امید صباغ نو، 

نعنای تند/ مزّه ی اُربیت / سوء ظن!
دیوانگیّ مزمن مردی به نام من...

دارم میان خاطره ها پرسه میزنم

در صفحه های منقبض با تو گم شدن

-لب روی لب- بغل کن عزیزم مرا ببوس

حالم عجیب میشود از بوسه ی خفن!!

من بیخیال وسوسه و شعر میشوم

در این حریم خلوت یک عشق- تن به تن

شرقی ترین نگاه تو بیچاره کرده اند

این چشمهای غمزده را آهوی ختن

مستم – کمی برای دلم بندری برقص

مثل جلیل توی رباعی – دَدَن دَدَن ...

بوی تو را گرفته مشامم – عزیز من

چیزی شبیه عطر وجود تو – عطر زن...

نظرات() 

این که حوا هوای آدم کرد (امید صباغ نو)

شنبه 27 آذر 1395

نویسنده: ش ش | طبقه بندی:امید صباغ نو، 

آفتاب از کجا درآمده است، این که حــــــــــــــوّا هوای آدم کرد؟
با وجودت اتاق سرد و عبوس، کمی از سردیِ خودش کم کرد

 لحظه‌های نبودنت به خدا در خودم بار‌ها شکسته شدم

تا به کِی توی خواب بایستی حضرت ماه را مجسّم کرد؟

 عشق یک هدیه ی خدادادیست، من کجا و حضور ماه کجا؟

کاش می‌شد برای ماه دلت، جای شایسته‌ای فراهــــم کرد

 دلِ من مثل سیر و سرکه شدست، نکند از کنـــار من بروی؟

کاش می‌شد که در کنار تو باز چایِ پر رنگِ عاشقی دم کرد

 بعدِ تو سهم سالنامه‌ی من، روز و شب اشکِ شعر خواهد شد

فصلِ پنجم تویی؛ یقین دارم می‌شود رفع غصّه و غـــــــــــم کرد

 قــول دادی به حرمت دلمـــــــان زود برگــردی وُ مـن این دفعـه

قلب خود را به جای فرش حریر، پیش پای تو پهن خواهم کرد

نظرات() 

غزل نقطه چین (جلیل صفربیگی)

شنبه 27 آذر 1395

نویسنده: ش ش | طبقه بندی:جلیل صفر بیگی، 

شب ، التهاب ، عشق ، غزل ، نقطه چین

نامه ، جواب ، عشق ، غزل ، نقطه چین

سیگار ، گریـــــه ، خاطــــره ، آب ، قرص

آتش ، عذاب ، عشق ، غزل ، نقطه چین

باران ، حیات ، کوچـــــه ، خیابان ، سکوت

روز ، اضطراب ، عشق ، غزل ، نقطه چین

بد ، خوب ، زشت ، مرگ ، خـــدا ، زندگی

پایان ، سراب ، عشق ، غزل ، نقطه چین

ساحل ، غروب ، خسته ، خیانت ، غروب

شاعـــــــر،طناب ، عشق ،غـــــــزل،......

نظرات() 
  • تعداد کل صفحات : 3 
  • 1  
  • 2  
  • 3  

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : ش ش

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان


احسان خواجه امیری
محمد اصفهانی
محسن یگانه
محسن چاوشی
بنیامین بهادری
مجید خراطها
وحید خراطها
فرزاد فرزین
محمد علیزاده
مانی رهنما
علیرضا افتخاری
رضا یزدانی
رضا صادقی
شادمهر عقیلی
معین
علی عبدالمالکی
هایده
حمیرا
سوسن
مهستی
مازیار فلاحی
تیتراژ سریال ها
همایون شجریان
محمدرضا شجریان
سیاوش قمیشی
ابی
ستار
رقص عربی
رقص ترکی
ندیم
نریمان
نیما مسیحا
طلیسچی
مجید یحیایی
مرتضی پاشایی
مهدی احمدوند
میثم ابراهیمی
مهدی یراحی
مجید اخشابی
محمدرضا گلزار
محمدرضا هدایتی

← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :